دهانات را ميبويند
مبادا که گفته باشي دوستات ميدارم.
دلات را ميبويند
روزگار ِ غريبيست، نازنين
و عشق راکنار ِ تيرک ِ راهبند تازيانه ميزنند.
عشق را در پستوی خانه نهان بايد کرد
در اين بُنبست ِ کجوپيچ ِ سرما
آتش را به سوختبار ِ سرود و شعر
فروزان ميدارند.
به انديشيدن خطر مکن.
روزگار ِ غريبيست، نازنين
آن که بر در ميکوبد شباهنگام به کُشتن ِ چراغ آمده است.
نور را در پستوی خانه نهان بايد کرد
آنک قصاباناند بر گذرگاهها مستقر
با کُنده و ساتوری خونآلود
روزگار ِ غريبيست، نازنين
و تبسم را بر لبها جراحي ميکنندو ترانه را بر دهان.
شوق را در پستوی خانه نهان بايد کرد
کباب ِ قناری
بر آتش ِ سوسن و ياس
روزگار ِ غريبيست، نازنين
ابليس ِ پيروزْمست سور ِ عزای ما را بر سفره نشسته است.
خدا را در پستوی خانه نهان بايد کرد
۳۱ تير ِ ۱۳۵۸
سی و دو سال پس از سروده شدن این شعر زبان حال جامعه ما هنوز همان است که شاعر می گوید. در این روزها که نوشتن از عیب و هنر جهانی که در آن نفس می کشی ممکن است منجر به بسته شدن راه نفس یا نانت شود، برای کسانی چون من که توان خطر کردن ندارند همان بهتر که حرمت قلم را به خودسانسوری نیالایم و این خانه را که گاهی پنجره ام بوده رها سازم. به امید روزی که بتوان بی ترس نان و جان نقدی مصلحانه نوشت یا از افقی تازه سخن گفت. شاید در جایی دیگر که به دور از ممنوعیت های خود سرور وبلاگ -مثل بلاگفا که علاوه برفیلترینگ وبلاگ را محو می کند- باشد بنویسم. تمام.
