تبليغاتX
آتشگه

آتشگه

زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست...

دهان‌ات را مي‌بويند

مبادا که گفته باشي دوست‌ات مي‌دارم.
دل‌ات را مي‌بويند

روزگار ِ غريبي‌ست، نازنين

و عشق راکنار ِ تيرک ِ راه‌بند تازيانه مي‌زنند.

عشق را در پستوی خانه نهان بايد کرد

در اين بُن‌بست ِ کج‌وپيچ ِ سرما
آتش را به سوخت‌بار ِ سرود و شعر
فروزان مي‌دارند.
به انديشيدن خطر مکن.

روزگار ِ غريبي‌ست، نازنين
آن که بر در مي‌کوبد شباهنگام به کُشتن ِ چراغ آمده است.
نور را در پستوی خانه نهان بايد کرد
آنک قصابان‌اند بر گذرگاه‌ها مستقر
با کُنده و ساتوری خون‌آلود

روزگار ِ غريبي‌ست، نازنين
و تبسم را بر لب‌ها جراحي مي‌کنندو ترانه را بر دهان.
شوق را در پستوی خانه نهان بايد کرد

کباب ِ قناری
بر آتش ِ سوسن و ياس
روزگار ِ غريبي‌ست، نازنين
ابليس ِ پيروزْمست سور ِ عزای ما را بر سفره نشسته است.
خدا را در پستوی خانه نهان بايد کرد
۳۱ تير ِ ۱۳۵۸

 

سی و دو سال پس از سروده شدن این شعر زبان حال جامعه ما هنوز همان است که شاعر می گوید. در این روزها که نوشتن از عیب و  هنر جهانی که در آن نفس می کشی ممکن است منجر به بسته شدن راه نفس یا نانت شود، برای کسانی چون من که توان خطر کردن ندارند همان بهتر که حرمت قلم را به خودسانسوری نیالایم و این خانه را که گاهی پنجره ام بوده رها سازم. به امید روزی که بتوان بی ترس نان و جان نقدی مصلحانه نوشت یا از افقی تازه  سخن گفت. شاید در جایی دیگر که به دور از ممنوعیت های خود سرور وبلاگ -مثل بلاگفا که علاوه برفیلترینگ وبلاگ را محو می کند- باشد بنویسم. تمام.

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 مرداد1390ساعت 14  توسط مهدی  | 

"حرف راست، در يك متن دروغ، دروغي بيش نيست".
 در زندگی روزمره مدام با این وضعیت مواجه میشم. قرار گرفتن در زمینه یا ساختاری که ارزش های فرد رو بی معنا میکنه و ایستادن بر سر اصول وارزش ها جز با فاصله گرفتن از اون متن / زمینه  ممکن نیست.
شما هم این تجربه رو داشتین؟
+ نوشته شده در  شنبه 11 تیر1390ساعت 16  توسط مهدی  | 

"مذهب که می بایست دلیل هدایت و پیام آور محبت باشد، در اروپا به این صورت درآمد که مشاهده می کنیم. تصور هرکس از دین و خدا و مذهب، خشونت بود و اختناق و استبداد. بدیهی است که عکس العمل مردم درمقابل چنین روشی جز نفی مذهب از اساس و نفی آن چیزی که پایه ی اولی مذهب است، یعنی خدا، نمی توانست باشد. هروقت و هرزمان که پیشوایان مذهبی مردم - که مردم در هرحال آن ها را نماینده ی واقعی مذهب تصور می کنند-  پوست پلنگ می پوشند و دندان ببر نشان می دهند و متوسل به تکفیر و تفسیق می شوند، مخصوصا هنگامی که اغراض خصوصی به این صورت در می آید،بزرگ ترین ضربت بر پیکر دین و مذهب به سود مادی گری وارد می شود." مرتضی مطهری،علل گرایش به مادی گری، ص 71

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 خرداد1390ساعت 18  توسط مهدی  | 

ما در زندگی همه تنگاتنگ هم افتاده ایم، فکر می کنم هنر اصلی،هنر فاصله ها باشد،زیاد نزدیک به هم می سوزیم،زیاد دور،یخ میزنیم. باید یاد بگیریم جای درست و دقیق را پیدا کنیم و همان جا بمانیم. این یادگیری هم مثل بقیه چیزهایی که واقعا یاد میگیریم فقط با تجربه ای دردناک میسر است، باید قیمتش را بپردازیم تا بفهمیم.

"دیوانه وار" کریستین بوبن

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 آبان1389ساعت 23  توسط مهدی  | 

ما از وقتی چشارو واکردیم که جنگ بود

تودست بابا بجای قلم تفنگ بود

همیشه یه پای زندگی واسه ما لنگ بود

همیشه جواب اعتراضمون یه سنگ بود...

 

واسه ما این زندگی نیست جون کندنه...

 

طرف ما همیشه یه شبه یه شب بد خوف!

طرف ما ...

طرف ما...

طرف ما...

 

پی نوشت: شعر متعلق به یکی از خواننده های منتقد ایرانیه(شاهین نجفی) که الان در خارج از کشور زندگی می کنه و منظورش از طرف ما ایران ماست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 مرداد1389ساعت 1  توسط مهدی  | 

من هستم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 تیر1389ساعت 0  توسط مهدی  | 

دردهای من

جامه نیستند

                        تا زتن درآورم

"چامه و چکامه" نیستند

تا به "رشته سخن" درآورم

نعره نیستند

                        تاز "نای جان" برآورم

دردهای من نگفتنی

دردهای من نهفتنی است.

 

 

دردهای من

گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست

درد مردم زمانه است

مردمی که چین پوستینشان

مردمی که رنگ آستینشان

مردمی که نام‌هایشان

جلد کهنه‌ی شناسنامه‌هایشان

                                    درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم

لحظه‌های ساده سرودنم

                                    درد می‌کند

انحنای روح من

شانه‌های خسته غرور من

تکیه‌گاه بی‌پناهی دلم شکسته است

کتف گریه‌های بی‌بهانه‌ام

بازوان حس شاعرانه‌ام

                                    زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟

درد دوستی کجا؟

 

 

این سماجت عجیب

پافشاری شگفت دردهاست

دردهای آشنا

دردهای بومی غریب

دردهای خانگی

دردهای کهنه لجوج

 

 

اولین قلم

حرف حرف درد را

در دلم نوشته است

دست سرنوشت

                        خون درد را

                                    با گلم سرشته است

پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم"...

 

 درد، حرف نیست

درد، نام دیگر من است

من چگونه خویش را صدا کنم؟ "قیصر امین پور"

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 اردیبهشت1389ساعت 18  توسط مهدی  | 

دلم برای نوشتن تنگ شده. تا مدتی کمتر می نویسم ولی شوق اندیشیدن و نوشتن مثل همیشه توی وجودم هست. باید مدتی رو به امور معیشتی بپردازم و از یه مرحله سخت بگذرم. امیدوارم روزگار فرصت و فراغت نوشن رو بده بهم.

می مانیم و زنده ایم به امید...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 فروردین1389ساعت 13  توسط مهدی  | 

مونیتورم سوخته

ذهنم حوصله فکر کردن نداره

انگار که نیستم این روزا...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 اسفند1388ساعت 14  توسط مهدی  | 

این روزهای نفس گیر...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 بهمن1388ساعت 10  توسط مهدی  |